روزها و سوزها

در حال هوای خودم می نویسم ... و اما دوستانی که لطف دارند مطالب من رو در وبلاگ یا سایت یا ...متعلق به خودشون می گذارند لطفا به من هم اطلاع بدهند یا رسم ذکر کردن منبع رو از یاد نبرند ....ممنونم

می گریم

تمام بی کسی ام  را

که از آسمان خدا هم

                    بی انتهاتر است ...

روی گونه های شب زده ام

ستاره باران می شود

با اشک هایی که

در اندوه چشمانم متولد می شوند

من مادر هزار بغض فروخورده ام

با آرزوهایی که

        _یک به یک _

         در کشاکش تقدیر

                           جان می دهند ...

من داغدار این دل از کف داده ام

که بر شانه های تنهایی ام

                        به گور رفت ...

من بیوه ای دراین سوزگار پر حادثه ام

که یتیمانم

_ این خاطرات ژنده  و بی رنگ و رو _

                                               هر شب

 سر بر شانه هایم می گذارند و

 می خوابند ،

      مسحور لالایی یک زن تنها

وقتی ،

                       از عشق می خواند ...

                       از عشق می گوید...

                       از عشق می گرید...

                                                  تا کی سپیده سر زند ...

تیر 89

 * با تشکر ازکسی که ( لو ندم بهتره ! چشمک)شعرهایم را، تشویق هایش زیبا می کند ...وگرنه این شعرها و این واژه های شکسته ،بسته حرفی برای گفتن ندارند ...

*این روزها سالروز درگذشت خسرو شکیبایی بود ...روحش شاد و نامش پر آوازه باد .

*به دلیل مشکلی که برای وبم پیش اومد مجبور شدم همه ی لینک های وبلاگ رو حذف کنم .امیدوارم دوستان عزیزم که لینک شده بودند ناراحت نشن ...در اولین فرصت حلش می کنم .لبخند

نوشته شده در پنجشنبه ۳۱ تیر ۱۳۸٩ساعت ۱٠:۱٩ ‎ب.ظ توسط لیلی نظرات () |

سالانه بیش از 50 میلیون حیوان ، از جمله : چین چیلا، روباه، مینک، خرگوش،  سمور ، راکون و دیگر حیوانات حیات وحش + ٢ میلیون سگ و گربه در مزارع تولید پوست در شرایط هولناک پرورش یافته و به طرق گوناگون کشته میشوند.  50%‌ پوست حیوانات در کشور چین تهیه و صادر میشود. درطول زمان  پرورش حیوانات در قفس های فلزی نگهداری شده و بدلیل نداشتن حق  زندگی و رفتار طبیعی  دچار استرس شدید روانی میگردند. تولید مثل مداوم و پرورش حیوانات جهت تولید رنگهای خاص باعث ناهنجاریهای شدید جسمی و روحی در آنان میگردد.روش کشتار در مزارع تولید پوست :

کشتن با برق جهت جلوگیری از آسیب  به پوست

روباه ها بیشتر توسط برق کشته میشوند. معمولا" با اتصال  یک الکترود به مقعد حیوان  و دیگری  در دهان حیوان و در نهایت وارد کردن 240 ولت برق.حیوان فریاد میزند ...  میلرزد.... بدنش سفت و خشک میشود و دندانهایش بیرون میریزد.اتصال برق بعنوان یک فلج کننده عمل میکند و حیوان بعد از گذشت حدود 5 دقیقه دچار حمله قلبی شده و میمیرد...

شکستن گردن حیوان

برای کشتن حیوانات دارای جثه کوچک روش آسان و ارزان شکستن گردن استفاده میشود.  قاتل یک دست خود را دور گردن حیوان حلقه میکند و با دست دیگر قسمت پائین بدن حیوان را میگیرد و گردن را به شدت میپیچاند.  حیوان 5 دقیقه بعد از شکسته شدن گردن با زجر و درد فراوان میمیرد.

تزریق سم به حیوان 

مزارع تولید پوست حق استفاده از سم  (سودیم پنتوباربیتال) را که برای از بین بردن بدون درد حیوانات خانگی توسط دامپزشکان استفاده میشود ندارند ، زیرا این سم از نظر قانونی تحت کنترل بوده و فقط در اختیار دامپزشکان و مراکز مجاز گذاشته میشود و از طرفی از نظر قیمت بسیار گران میباشد،  لذا برای از بین بردن حیوانات در مزارع  تهیه پوست استفاده نمیشود.  در این موارد برای از بین بردن  حیوانات با سم  از  سولفات منیزیم، هیدرات کلرال و سولفات نیکوتین (اغلب مخلوط شده با الکل) استفاده میشود که مرگی بسیار دردناک را بدنبال دارد.
 
کشتن با گاز :      

استفاده از گاز دی اکسید کربن  و یا منوکسید کربن بیشتر برای کشتن مینکها (خزها).  گاز دی اکسید کربن  با غلظت 100%  حیوان را زود از بین میبرد ولی قبل از آن باعث  سوزش بسیار شدید و سوخته شدن دماغ حیوان میشود.   حیوان در اطاقک گاز دور خود میچرخد و سرش را برای دوری از گاز بالا نگه میدارد. محققین باین نتیجه رسیدهاند که به دلیل اینکه مینکها میتوانند نفس خود را بمدت طولانی نگهدارند استفاده از این گاز بسیار غیر انسانی میباشد. منوکسید کربن معمولا" از طریق اگزوز موتور تراکتور وارد اطاقک گاز میشود. این گاز باعث بیهوش شدن حیوان بعد از 40 ثانیه میشود، لذا معمولا" بعد از استشمام گاز پوستشان درحالیکه هنوز زنده هستند کنده میشود.مخصوص حیواناتی از قبیل :  راکون،  روباه،   باب کت،  لینکس و ..... اگر حیوان بعد از چند روز  براثر گرسنگی و یا حمله حیوانات دیگر (قبل از رسیدن قاتل اصلی)  از بین نرود معمولا" برای فرار کردن یکی از پاهای خود را با دندان میکند ولی دورتر به دلیل عفونت ویا خونریزی شدید جان خود را از دست میدهد. معمولا" اینگونه تله ها را نزدیک دریاچه یا رودخانه عمیق میگذارند تا حیوان بعد از فرار در آب غرق شود..
 از آنجائیکه حیواناتی اسیر در اینگونه تله ها معمولا" زنده میمانند،  دام گذاران شیطان صفت از روش های زیر برای کشتن حیوانات  گرفتار شده در دام استفاده میکنند.

 خرد کردن سر حیوان با چماق و چوبدستی. 

 خفه کردن حیوان با طناب .

خفه کردن حیوان در آب.

شلیک تیر به مغز حیوان.

 بچه سیل های مظلوم و بیگناه نیز تو سط شکارچیان با خرد کردن مغزشان توسط چماق کشته میشوند. 

تا زمانی که شما می خرید جنایت ادامه خواهد داشت ...

از انسانهای واقعی درخواست میکنم این مطالب را به گوش دور و بریهای خود برسانند (دوستان و اقوام و...) باشد که دل بعضی به درد آید و بازار فروش پوست حیوانات در این مملکت بیش از این رونق نگیرد. 

    این مطلب رو با ایمیل دریافت کردم ...و دلم نیومد شمانخونید ...صدای ناله ی حیوانات رو میشه ازش شنید

نوشته شده در دوشنبه ٢۸ تیر ۱۳۸٩ساعت ۱٠:٢٦ ‎ب.ظ توسط لیلی نظرات () |

کنترل تلویزیون را برداشتم تا دوری توی شبکه های مختلف بزنم شاید بلاخره چیزی برای تماشا پیدا بشود !تا چند دقیقه ای که چایی می خورم ، چیزی هم نگاه کنم .یکباره خیره شدم ...صحنه ای که در یک سریال خارجی در حال پخش شدن بود :منظره ای  که همیشه تماشایش دیوانه ام می کند ...حسی شبیه بغض ...اندوه ...حسی مبهم  ...چیزی شبیه عصیانی عجیب ...منظره ای از تاختن اسب های وحشی  بود و جالب این جا بود که اسبی اهلی در کنار سوارکارش  داشت به اسب های وحشی که آزادانه می تاختند نگاه می کرد .یکدفعه رم کرد ...بی طاقت شد ...می خواست خودش را به گله ی اسب های وحشی رها برساند که صاحبش مانع می شد !

همیشه از دیدن اسب های اهلی گریه ام می گیرد ...خصوصا اسب هایی که به آن ها زر و زیور می بندند و درشکه ای شیک می سازند و مثلا در اصفهان از مردم کرایه می گیرند تا با آن ها دور میدان امام  را دور بزنند ! یادم  می آید چند سال پیش هم که اصفهان بودیم  تا مدتی از دیدن این درشکه ها و اسب های اسیر غمگین بودم ...اسب وحشی را  افسار می زنند و دور میدانی آن قدر می چرخانند تا اهلی می شود ...آنقدر که خیال تاختن در دشت ها را فراموش کند .آنقدر که طبیعت وحشی خودش را ...مثل ما انسان ها ...انقدر در این روزهای سرشار از روزمرگی ...این دور مسلسل را تکرار می کنیم که تمام آرزوهای دور و درازمان را فراموش می کنیم .طبیعت وحشی مان را نیز ! آزادی مان را ...روحمان را به زنجیر می کشیم  ...آن وقت به جسممان زر و زیور می بندیم ...آراسته راه می رویم ...تا زیبا و متشخص به چشم بیاییم ...وقتی که انسان های آزاد را می بینم ...آدم های دور از هر محدودیت ،هر تعلق دست و پاگیر ،هر زنجیری که ساخته از عشق باشد یا تنفر ...وقتی انسانی را با طبیعت رهایش می بینم یکباره حسی غریب درونم طغیان می کند حسی شبیه به رم کردن اسبی که ناگاه یاد روزهای وحشی بودنش بیفتد ...بعد یکباره یاد " زن " بودنم می افتم و یاد کتاب : « زنانی که با گرگ ها می دوند» و جمله ی خانوم دکتر کلاریسا پینکولااستس که : « ما موهایمان را بلند کردیم و با آن احساساتمان را پوشاندیم ،اما هنوز هم طی روزها و شبهای زندگی مان ،سایه ی زن وحشی از پشت سر اغوایمان می کند ...»

آخ که چقدر دلم می خواهد تمام گره های روحم را باز کنم ...هر جایی که دلم جا مانده برگردم و برش دارم و آزادش کنم .هرجایی که با نفرتی گره خورده ...هرجایی که عشق دست و پایش را بسته ...هرجایی که توی خاطره ای گیر افتاده و رنج می کشد ...دلم می خواهد تمام مظاهر تعلقات ...دلبستگی ها ...وابستگی هایم را نابود کنم ...از بزرگترین دلبستگی ها تا کوچکترینش مثل همین موبایل یا لب تاپ یا …حسی به سراغم می آید که بیقرارم می کند . مثل دیوانه ای که باید از  تماشای ماه کامل دورش کرد ،شاید باید من را هم  از دیدن اسب های وحشی رها دور کرد ...که دیوانه می شوم و این عصیان را گاهی فقط با اشک می شود تسکین داد ...مثل تماشای اسب های بزک کرده که تمام روز و شب خود را دور میدان امام اصفهان می گردند...هیچ کس چشم های غمگین آن ها را نمی بیند و مثل من که تمام زندگی ام را دور روزمرگی ها می گردم و ...  می گردم ...

نوشته شده در سه‌شنبه ٢٢ تیر ۱۳۸٩ساعت ۱٠:٥۳ ‎ب.ظ توسط لیلی نظرات () |

او را ندیده ای ؟

گیسوان بلندش بافته بود و

روی پیراهن صورتی اش

 پروانه هایی زیبا دوخته بود ...

 کمی سر به هوا ...شبیه پرنده ها  !

همین جا بود ...

آخرِ همین قصه ی نا تمام :

قصه ی سیاره ای دور

      با باغی از گل های سرخ  ...

که به خیال ستاره اش

                 هوایی شد و رفت ...

گفتم نرو زیبای ساده ام  !

         این روزها روباه ها

                        در هر ستاره مخفی اند !

گفتم نرو …و رفت ...

پایان قصه مانده بود ...

نگذاشت  تا بگویم :

این ها فریبِ

                    روباهِ

                              قصه بود !

وقتی که گفت :

اهلی شدی  ؟ چرا ؟!

قصدم نگاهی ساده بود !

تقصیر من نبود !        

                           حیف از تو بود ...

                                      حیف از دلت ...

                                               حیف از تو بود ...

 

                                                                    12/7/88                                                            

نوشته شده در جمعه ۱۸ تیر ۱۳۸٩ساعت ۱٢:۳۱ ‎ب.ظ توسط لیلی نظرات () |

   روزها می گذرند ...در حوالی خاطرات قدیمی پیر می شویم...در غم از دست داده ها و اندوه نا یافتنی ها ...پیر می شویم و روز به روز به اندازه ی قد کشیدن یاس حیاط قدیمی خمیده تر و به اندازه ی ساقه ی نرم شمعدانی شکننده تر...گیسو سپید و دل سیاه،غصه ها انبوه و  قصه ها بی شمار !...هزار و یک شب درد ...هزار و یک شب عشق ...هزار و یک شب اشک...هزار و یک شب فاصله...هزار و یک شب وداع...اصلا که گفته خورشید می تواند تاریخ سن ما را معلوم کند؟!وقتی که درد ،دل را پیر می کند.وقتی که خورشید این همه با درد های ما فاصله دارد...اصلا خورشید کجاست وقتی عاشقی در فراق معشوقش شب را تا سحر می گرید و رویای وصال بیقرارش می کند...خورشید کجاست وقتی دلی در آتش دلداری تا صبح ترانه ترانه شعر می سراید و واژه واژه می گرید ؟خورشید کجاست وقتی شباهنگام پروانه ای دل به شعله های شمع می سپارد و جان می دهد؟هزار و اندی سال داریم عزیز ..نگو هزار و سیصد و چندمین سال خورشیدی؟!...بگو هزار و چندمین درد را پشت سر نهاده ای.بگو تا برایت دردشمار زندگی را بگویم نه سال شمارش را. بگو چند نامه ی به مقصد نرسیده داری ...چند نامه که به صندوقچه ات ماند و به راز سر مهری ناگشوده. بگو تا دردنامه ی زندگی را بنویسم نه سال نامه را ...   تاریخ دل مارا چه کسی می نویسد ؟ وقتی که من نه لیلی ام که مجنونم بیقرار روزهای فراق مشق نامم کند و تاریخ او را قهرمان عشق .نه شیرینم که بیستون را فرهاد به نامم تیشه زند و خسرو فاتح تقدیرم شود  ...این روزها  آدم ها گاهی هنوز بر سر عشق شان می جنگند ...اما کدام عشق ما آن قدر می ارزد که تاریخ ثبتش کند ؟! تاریخ دل ما را چه کسی می نویسد ؟ نه عزیز دیگر زمانه ی ما زمانه ی عشق نیست . که در درد شمارهای عمر ما قرن هاست که عشق جایی ندارد  ... دور افتاده ایم ...

نسل ما نسل خشکسالی عشق است ...دیگر نه  کسی پنجره های رو به کوچه باغ را می شناسد و نه کوچه های  مهتابی و نه اضطراب انتظار را کشیدن و نه هزار و یک شب گریستن را ...سال هاست که عشق را به خاک سپرده ایم .نمی دانم کجا ...کی ...اما می دانم  اولین بار که هوس هایمان جامه ی عشق به تن کرد...روزگار مان سیاه شد ! اگر نه پس با این همه عاشق ومعشوق زمانه ی ما ،پس چرا نام هیچ کسی در شمار عاشقان ثبت نمی شود ؟

   بگذریم ...که جوانی های مان می گذرد ...پیر می شویم ...و تاریخ حتی در حاشیه ی پوسیده ترین روزشمارهایش...نامی از ما را به یادگار نخواهد نوشت ... نه در شمار عاشقان نه در شمار قهرمانان ...نه در شمار ...نمی دانم...دردشمارهای دل من را جز من ، کسی خواهد خواند ؟! هزار و اندی سال دارم و هزار اندی سکوت و درد به دنبالم  :

پیر شدم !

پا به پای دردهایی که بزرگ شدند

خشکیدم

با تک تک گلدان هایی که بوی تو می داد

لحظه هایم سیاه شد

گیسوانم سپید

در این جنگ نا برابر

با پیراهنی خاکستری تر از همیشه

ایستاده ام

کنار همان پنجره ی دیدار ،

     در اندوه دستان تو  

که روزگاری

                         به سویم بوسه ای فرستاد ...

                                                                            لیلی 5/4/89

نوشته شده در شنبه ٥ تیر ۱۳۸٩ساعت ۱٢:٥۸ ‎ب.ظ توسط لیلی نظرات () |

Design By : Night Melody